هر زمان جوری ز خوبان می کشم


هر نفس دردی ز دوران می کشم

خون دل هر دم دگرگون می خورم


جام غم هر شب دگرسان می کشم

باز دست غم گریبانم گرفت


گرچه بر افلاک دامان می کشم

جور دلدار و جفای روزگار


گرچه دشوار است، آسان می کشم

از پی عشق پری رخساره ای


زحمتی هر دم ز دیوان می کشم

جور بین، کز دست دوران دم به دم


ساغر پر زهر هجران می کشم

چون ننالم از جفای ناکسان؟


کین همه بیداد ازیشان می کشم

تا نباید دیدنم روی رقیب


هر نفس سر در گریبان می کشم

با خیال دوست همدم می شوم


وز لب او آب حیوان می کشم

تن چو سوزن کرده ام، تا روز و شب


مهر او در رشتهٔ جان می کشم

نازنینا، ناز کن بر جان من


ناز تو چندان که بتوان می کشم

از تو چیزی دیده ام ناگفتنی


وین همه محنت پی آن می کشم